تبليغاتX
خرابتم

خرابتم

کدام طرف منم ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 21:59  توسط مهدی  | 

بابا تولدم مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 20:8  توسط مهدی  | 

بيائيد از سايه-روشن برويم

بر لب شبنم بايستيم،در برگ فرود آئيم

دم صبح دشمن را بشناسيم،و به خورشيد اشاره کنيم

بيائيد از شوره زار خوب و بد برويم

چون جويبار،آئينه روان باشيم

و بيکرانی ر ا زمزمه دو کران  لحظه بيافرينيم

هر لحظه رها سازيم

برويم،برويم و کنيم.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 21:54  توسط مهدی  | 

چشمهایم بارانیست

Hosted by Tinypic.com

    

                 گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو

                چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را مزن

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 21:44  توسط مهدی  | 

I SHUt My EyeS

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 21:37  توسط مهدی  | 

 

  اگه رودخونه می خوا ی بیا چشام مال تو         اگه بازیـــچه می خوای بیـا قلبــم مـال تو


zelzeleh

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 21:36  توسط مهدی  | 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 21:17  توسط مهدی  | 

Time dosen't Wait .

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 20:48  توسط مهدی  | 

When LifE Pushes You DOwn , pUsH bacK

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 20:45  توسط مهدی  | 

Fr0M the Skies 0f LiFe

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 20:39  توسط مهدی  | 

نوبت من

 

 

  دستها بالا بود.

هر کسی سهم خودش را طلبید.

 سهم هر کس که رسید،

 داغ تر از دل ما بود

ولی

 نوبت من که رسید،

 سهم من یخ زده بود!سهم من چیست مگر

  

 

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 یک پاسخ

پاسخ یک حسرت!

 سهم من کوچک بود

 قد انگشتانم 

عمق آن وسعت داشت

 وسعتی تا ته دلتنگیها

 شاید از وسعت آن بود

 که بی پاسخ ماند!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 20:12  توسط مهدی  | 

۱ آذار                                                                                                     

تولدم مبارک                                                                                                              

لااقل خودم به خودم تبریک بگم   

 

                                                      

                                                                                

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 19:41  توسط مهدی  | 

I LoVe YoU

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 19:26  توسط مهدی  | 

بگذرم از شهرت فرهاد

     دل نبريده ايم اگر دل شكست
      در نشكسته ايم اگر در ببست

      باور تقدير به سر داشتيم
      از پي برداشت نمي كا شتيم

      به گفتگو نشسته ام با خود دل شكسته ام
    غريبه با قصه عشق دل به كسي كه بسته ام 

     چه سود با ندامتم كه تشنه محبتم
    هر حه زدم نمي برم راه به ترك عادتم

     يار گر من را نگيرد دست كم
     بگذرم بگذرم بگذرم از شهرت فرهاد هم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 13:1  توسط مهدی  | 

نمي‌دانم

 نمي‌دانم نمي‌دانم كدامين كس
كدامين همچو من مفتون
رقم خواهد زدن
اين سرنوشت گنگ ومبهم را
نمي‌دانم كدامين دست
كدامين دست سوداگر
نوازش مي‌تواند كرد
غمين اين گونه‌هاي سرخ و رسوا را
نمي‌دانم كدامين چشم
كدامين چشمه‌ي خورشيد
نظاره مي‌تواند كرد
سرشك رود چشمان به راهم را
نمي‌دانم كدامين لب

كدامين لعل جادوفام
تواند كرد كشف بوسه‌اي تبدار
بر اين لب‌هاي خشك و شور و شيدا را
نمي‌دانم كدامين قلب
كدامين قالب مغلوب
تواند يك نظر حتي كه بگزيند

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 23:56  توسط مهدی  | 

بي گناهي

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم کم که نه ، هر روز کم کم مي خوريم آب مي خواهم سرابم مي دهند عشق مي خواهم عذابم ميدهند خود نمي دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکرد آفتاب خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 18:0  توسط مهدی  | 

فال حافظ

چند روزي است حالم ديدني است حال من از اين و آن پرسيدني است گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفال مي کنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت :

(( ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم))

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 17:58  توسط مهدی  | 

توبه

توبه می کنم ديگر کسی را دوست نداشته باشم حتی به قيمت سنگ شدن توبه می کنم ديگر برای کسی اشک نريزم حتی اگر فصل چشمانم برای هميشه زمستان شود چشمانم را می بندم ... توبه می کنم ديگر دلم برايت تنگ نشود حتی چند لحظه (!) قول می دهم نامت را بر زبان نمی آورم لبهايم را می دوزم توبه می کنم ديگر عاشق نشوم قلبم را دور می اندازم برای هميشه و به کوير تنهايی سلام ميکنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 16:13  توسط مهدی  | 

هيهات

 اما هيهات كه بخت من و بيگانگي من با دنيا ، اميد نوازش تو را به من نمي دهد ، آن جا در اعماق تاريكي وحشتناك خيال و گذشته است كه من سرنوشت نامساعد خود را تماشا مي كنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 12:31  توسط مهدی  | 

فقط یه عکس

با خودت فکر کن که تنها باشی

بادیدنش یه حس خوبی بهت دست بده

با دیدنش فکر کنی که دیگه تنها نیستی

باهاش راه بری

دستشو تو دستات فشار بدی

تو چشاش ذل بزنی

سرتو بزاری رو شونه هاش زار زار گریه کنی

شبا نتونی از فکرش بخوابی

هزار ارزو با خودت بسازی

حالا فکرشو بکن فقط یه عکس ازش مونده که داره زیر اشکات خیس می شه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384ساعت 18:58  توسط مهدی  | 


هر كجا هستم، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فكر، هوا، عشق، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچ هاي غربت؟

omwtwt7@yahoo.com

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 19:10  توسط مهدی  | 

شب تنهايي خوب

گوش كن دورترين مرغ جهان مي خواند
شب سليس است و يكدست و باز
 شمعداني ها
و صدا دار ترين شاخه فصل ماه را مي شنوند
پلكان جلو ساختمان
در فانوس به دست و در اسراف نسيم
گوش كن جاده صدا مي زند از دور قدمهاي تو را
چشم تو زينت تاريكي نيست
پلكها را بتكان كفش به پا كن وبيا
و بيا تا جايي كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
 و مزامير شب اندام تو را مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند
پارسايي است در آن جا كه تو را خواهد گفت :ـ
بهترين چيز رسيدنم به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است

omwtwt7@yahoo.com

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 19:5  توسط مهدی  | 

فتح

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 18:5  توسط مهدی  | 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 19:56  توسط مهدی  | 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 19:28  توسط مهدی  | 

می روم

Autumn Dawn on the Atlantic


می روم ... اما نمی پرسم ز خويش

ره كجا ... ؟ منزل كجا ... ؟ مقصود چيست؟

بوسه می بخشم ولی خود غافلم

كاين دل ديوانه را معبود كيست

او» چو در من مرد، ناگه هر چه بود

در نگاهم حالتی ديگر گرفت

گوئيا شب با دو دست سرد خويش

روح بی تاب مرا در بر گرفت

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 1:26  توسط مهدی  | 

چشمانم را به باد خواهم داد

چشمانم را به باد خواهم داد

آن هنگام كه كودكي بر فراز بامي چشم اميد به پرواز لك لك ها دارد در فضاي بي كرانه نامرادي ها مرا در ارواح راه نيافته به عدم انساني
مرا در لحظه ديدار دو پنجره
در لحظه يادآوري يك اسطوره از جواني
يك عشق نخستين ...
مكرر كند
آن هنگام كه ني ني چشمان زيبايي
مرا به عمق فاجعه نزديك مي كند ...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 1:10  توسط مهدی  | 

پرواز

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 1:0  توسط مهدی  | 

خفقان

در انجمــاد لحظه

تنهــــــا صدايـــي كه مي ماند

سكـــــوت خفقان آور دست هاي توست

و دردهايي كه در انــــزواي فريــــــــــاد

خـــــود را حلـــق آويــــــز م

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 22:33  توسط مهدی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 22:16  توسط مهدی  |