کدام طرف منم ؟

بر لب شبنم بايستيم،در برگ فرود آئيم
دم صبح دشمن را بشناسيم،و به خورشيد اشاره کنيم
بيائيد از شوره زار خوب و بد برويم
چون جويبار،آئينه روان باشيم
و بيکرانی ر ا زمزمه دو کران لحظه بيافرينيم
هر لحظه رها سازيم
برويم،برويم و کنيم.
دستها بالا بود.
هر کسی سهم خودش را طلبید.
سهم هر کس که رسید،
داغ تر از دل ما بود
ولی
نوبت من که رسید،
سهم من یخ زده بود!سهم من چیست مگر
یک پاسخ
پاسخ یک حسرت!
سهم من کوچک بود
عمق آن وسعت داشت
وسعتی تا ته دلتنگیها
شاید از وسعت آن بود
که بی پاسخ ماند!
تولدم مبارک
لااقل خودم به خودم تبریک بگم 
دل نبريده ايم اگر دل شكست
در نشكسته ايم اگر در ببست
باور تقدير به سر داشتيم
از پي برداشت نمي كا شتيم
به گفتگو نشسته ام با خود دل شكسته ام
غريبه با قصه عشق دل به كسي كه بسته ام
چه سود با ندامتم كه تشنه محبتم
هر حه زدم نمي برم راه به ترك عادتم
يار گر من را نگيرد دست كم
بگذرم بگذرم بگذرم از شهرت فرهاد هم

كدامين همچو من مفتون
رقم خواهد زدن
اين سرنوشت گنگ ومبهم را
نميدانم كدامين دست
كدامين دست سوداگر
نوازش ميتواند كرد
غمين اين گونههاي سرخ و رسوا را
نميدانم كدامين چشم
كدامين چشمهي خورشيد
نظاره ميتواند كرد
سرشك رود چشمان به راهم را
نميدانم كدامين لب
كدامين لعل جادوفام
تواند كرد كشف بوسهاي تبدار
بر اين لبهاي خشك و شور و شيدا را
نميدانم كدامين قلب
كدامين قالب مغلوب
تواند يك نظر حتي كه بگزيند
حالمان بد نيست غم کم مي خوريم کم که نه ، هر روز کم کم مي خوريم آب مي خواهم سرابم مي دهند عشق مي خواهم عذابم ميدهند خود نمي دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکرد آفتاب خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند
چند روزي است حالم ديدني است حال من از اين و آن پرسيدني است گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفال مي کنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت :
(( ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم))
توبه می کنم ديگر کسی را دوست نداشته باشم حتی به قيمت سنگ شدن توبه می کنم ديگر برای کسی اشک نريزم حتی اگر فصل چشمانم برای هميشه زمستان شود چشمانم را می بندم ... توبه می کنم ديگر دلم برايت تنگ نشود حتی چند لحظه (!) قول می دهم نامت را بر زبان نمی آورم لبهايم را می دوزم توبه می کنم ديگر عاشق نشوم قلبم را دور می اندازم برای هميشه و به کوير تنهايی سلام ميکنم

اما هيهات كه بخت من و بيگانگي من با دنيا ، اميد نوازش تو را به من نمي دهد ، آن جا در اعماق تاريكي وحشتناك خيال و گذشته است كه من سرنوشت نامساعد خود را تماشا مي كنم 
بادیدنش یه حس خوبی بهت دست بده
با دیدنش فکر کنی که دیگه تنها نیستی
باهاش راه بری
دستشو تو دستات فشار بدی
تو چشاش ذل بزنی
سرتو بزاری رو شونه هاش زار زار گریه کنی
شبا نتونی از فکرش بخوابی
هزار ارزو با خودت بسازی
حالا فکرشو بکن فقط یه عکس ازش مونده که داره زیر اشکات خیس می شه
فتح يك قرن به دست يك شعر.
فتح يك باغ به دست يك سار.
فتح يك كوچه به دست دو سلام.
فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبي
فتح يك عيد به دست دو عروسك، يك توپ.

می روم ... اما نمی پرسم ز خويش
ره كجا ... ؟ منزل كجا ... ؟ مقصود چيست؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
كاين دل ديوانه را معبود كيست
او» چو در من مرد، ناگه هر چه بود
در نگاهم حالتی ديگر گرفت
گوئيا شب با دو دست سرد خويش
روح بی تاب مرا در بر گرفت
چشمانم را به باد خواهم داد
آن هنگام كه كودكي بر فراز بامي چشم اميد به پرواز لك لك ها دارد در فضاي بي كرانه نامرادي ها مرا در ارواح راه نيافته به عدم انساني
مرا در لحظه ديدار دو پنجره
در لحظه يادآوري يك اسطوره از جواني
يك عشق نخستين ...
مكرر كند
آن هنگام كه ني ني چشمان زيبايي
مرا به عمق فاجعه نزديك مي كند ...
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست
در انجمــاد لحظه
تنهــــــا صدايـــي كه مي ماند
سكـــــوت خفقان آور دست هاي توست
و دردهايي كه در انــــزواي فريــــــــــاد
خـــــود را حلـــق آويــــــز م